حكيم ابوالقاسم فردوسى
317
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
در ميان آنها درفش كاويانى را نهاده بودند كه همهجا را سرخ و زرد و بنفش ساخته بود . سراپردهء زال را نيز نزديك شاه زده و در پيش آن درفش سياه را برافراخته بودند . رستم پهلوان نيز با بزرگان روشن روان كابل در سوى چپ او جاى داشت و توس و گودرز و گيو و گرگين و شاپور و خرّاد دلاور نيز در پيش او بودند . بيژن و گستهم هم با بزرگانى كه با ايشان بودند ، در پشت او جاى گرفته بودند . شاهنشاه ايران بر تخت زرّين بنشست و گرز گاوپيكر در دست بگرفت . در يك سوى او زال و رستم همچون پيل سرافراز و شير دژم بودند و در سوى ديگر ، توس و گودرز و گيو و رهّام و شاپور و گرگين دلاور جاى داشتند . همگى چشم بر چهرهء شاه دوخته بودند تا ببينند او در بارهء سپاه چه مىگويد . پس شهريار ايران به آواى بلند گفت : اى نامداران بهروز ، هر كه از ميان شمايان خرد در سر دارد ، بداند كه اين نيك و بد خواهد گذشت . همگى رفتنى هستيم و اين گيتى نيز سپنجى است ، پس چرا بايد اين درد و اندوه و رنج را داشت ؟ از هر سو چيزى گِرد مىآوريم و آنگاه آن را به دشمن مىسپاريم و خود درگذريم . پس همگى از يزدان پاك بترسيد و در اين خاك تيره شاد مباشيد . زيرا كه اين روز بر ما مىگذرد و روزگار پيوسته دَم ما را مىشمارد . از هوشنگ و جمشيد و كاووس شاه كه آن همه با فرّ و تخت و تاج بودند ، چيزى بجز نام در گيتى نمانْد و هيچكس نيز نامهء آن رفتگان را نخواند . بسيارى از ايشان ناسپاس گشتند ، ليك سرانجام از آن بد ، هراسان شدند . اينك من نيز همچون ايشان يك بنده هستم ، و اگر چه رنجهاى بسيار برده و كوشيدهام ، ليك هيچكس را نديدهام كه در اين گيتى بماند . اكنون جان و دلم را از اين سراى سپنجى بكَندم و اين درد و رنج را بسر آوردم . اينك كه ديگر هر آنچه كه مىجستم ، بيافتم از تخت كيانى روى بتافتم . پس به هر كسى كه براى من رنجى برده ، هرچه از گنجها بخواهد ، ببخشم و از كردار هر كسى كه سپاس دارم ، به يزدان نيكىشناس بگويم . اين خواستهها و جنگ افزار و زر و گنج آراسته را به ايرانيان ببخشم و به هر مهترى از شمايان نيز كشورى را ببخشم . همهء آن هميانها و بردگان و